بچههای خوب و کنجکاو، سلام گرم من به شما!
امروز میخواهم قصهی یک امام خیلی خیلی دانا را برایتان تعریف کنم. امامی که شاگردانش از همه جای دنیا میآمدند تا از او چیز یاد بگیرند. اسمش جعفر بود، اما همه او را صادق صدا میزدند، یعنی کسی که همیشه راست میگوید. او پسر امام باقر (ع) و امام ششم ماست. آمادهاید با هم به مدرسهی قشنگش برویم؟
تولد در خانهی علم
در هفدهم ماه ربیعالاول، در شهر مدینه، خانهی امام باقر (ع) پر از شادی و نور شد. خدا به او پسری هدیه داد و نامش را جعفر گذاشتند. مادرش اُمّفروه، بانوی بسیار پاک و مهربانی بود. جعفر کوچولو در خانهای بزرگ شد که پر از علم و دانش بود. پدرش امام باقر (ع) هر روز شاگردان زیادی داشت و جعفر از همان کودکی پای درس پدر مینشست و مثل یک اسفنج کوچک، همهی خوبیها را جذب میکرد.
مدرسهای به بزرگی دنیا
وقتی امام صادق (ع) بزرگ شد، مدرسهای درست کرد که اصلاً شبیه مدرسههای امروزی نبود. نه تخته سیاه داشت، نه زنگ تفریح! اما بزرگترین دانشگاه دنیا بود. مسجد پیامبر و خانهی امام مثل یک کندوی پر از زنبورهای عسل شده بود. چهار هزار شاگرد از شهرهای دور و نزدیک میآمدند تا از دریای علم امام صادق (ع) بنوشند.
به شاگردانش چیزهای مختلفی یاد میداد: قرآن، اخلاق خوب، ستارهشناسی، شیمی، پزشکی، ریاضی و حتی گیاهشناسی! او دوست داشت مسلمانان در همهی علمها پیشرو باشند.
استادی که شاگردانش را تشویق میکرد
امام صادق (ع) معلمی مهربان و صبور بود. هیچوقت از سوال پرسیدن بچهها خسته نمیشد. یک روز یکی از شاگردانش به اسم هشام، که پسر جوان و باهوشی بود، یک سوال سخت پرسید. امام صادق (ع) آنقدر از هوش او خوشش آمد که لبخند زد، دست بر شانهاش گذاشت و او را نزدیک خودش نشاند. بعد به شاگردان دیگر فرمود: «یاد بگیرید از هشام که چطور سوال میپرسد.»
او همیشه میگفت: «هرکس سوال میپرسد، یعنی دوست دارد بزرگ شود.»
مناظره با آدمهای مختلف
در زمان امام صادق (ع)، آدمهایی بودند که عقاید مختلفی داشتند. بعضیشان خدا را قبول نداشتند! آنها میآمدند و با امام حرف میزدند. امام صادق (ع) هیچوقت عصبانی نمیشد. با لبخند مینشست، گوش میداد و بعد با دلیل و برهان قشنگ جوابشان را میداد. او با این کار نشان داد که دین اسلام، دین منطق و فکر کردن است، نه زور و جنگ.
نگهبان محیط زیست
امام صادق (ع) به طبیعت خیلی احترام میگذاشت. او به شاگردانش یاد میداد که درخت بکارند، حتی اگر فردا قرار باشد دنیا تمام شود! میفرمود: «درخت کاری است که همیشه به آدم سود میرساند.»
همیشه موقع غذا خوردن میگفت: «غذا را تموم بخورید و اسراف نکنید.» او یادمان داد که هوا، آب و زمین نعمتهای خدا هستند و باید مواظبشان باشیم.
تجارت با صداقت
یک روز امام صادق (ع) مقداری پول به غلامش داد و گفت: «برو با این پول تاجرت شو.» غلام رفت و جنس خرید و فروخت و سود خوبی کرد. وقتی برگشت، امام از او پرسید: «چطور شد؟» غلام گفت: «یک چیزی فروختم و فلان قدر سود کردم.» امام صادق (ع) از صداقت او خوشحال شد، اما سود را نگرفت و همه را به غلام بخشید. بعد فرمود: «تجارت اشکالی ندارد، اما باید راستگو باشی و حق مردم را ضایع نکنی.»
او یاد داد که پول درآوردن اگر با راستی باشد، عبادت است.
خلیفههای ظالم
در زمان امام صادق (ع)، خلیفهای به نام منصور زندگی میکرد که خیلی ظالم بود. او از محبوبیت امام میترسید. چندین بار امام را به کاخ خودش در بغداد احضار کرد و خواست اذیتش کند. اما امام صادق (ع) مثل کوه محکم و استوار بود و هیچوقت از راه راست برنگشت. منصور جرأت نکرد آشکارا به امام آسیب بزند، چون میدانست مردم امام را چقدر دوست دارند.
رسالهی حقوق
امام صادق (ع) یک چیز خیلی قشنگ به ما یاد داد و آن «حقوق» بود. او گفت: «هر چیزی در دنیا حقی دارد. چشم حقی دارد، گوش حقی دارد، معلم حقی دارد، همسایه حقی دارد.» حتی گفت: «حیوانات هم بر گردن تو حق دارند!» مثلاً وقتی سوار حیوان میشوی، نباید آنقدر به او فشار بیاوری. این یعنی مهربانی با همهی موجودات.
پرواز تلخ به آسمان
منصور دوانیقی که از نور امام خسته شده بود، بالاخره نقشهای کشید. او با زهرِ انگور، امام صادق (ع) را به شهادت رساند. امام مریض شد و بعد از چند روز، در بیست و پنجم شوال، روح بلندش به آسمان پرواز کرد. پیکر پاکش را در قبرستان بقیع، کنار پدرش امام باقر (ع)، جدش امام سجاد (ع) و عمویش امام حسن (ع) به خاک سپردند. مدینه برای آخرین بار در سوگ این خاندان نورانی غرق در عزا شد.
بچههای عزیزم،
امام صادق (ع) قهرمان علم و راستی بود. او به ما یاد داد که همیشه راست بگوییم، سوال بپرسیم، درس بخوانیم و با همهی موجودات مهربان باشیم. بیایید ما هم یک شاگرد کوچک برای مکتب امام صادق (ع) باشیم و هر روز یک چیز تازه یاد بگیریم.





ثبت دیدگاه