بچههای نازنین و دوستداشتنی، سلام!
باز هم میخواهم شما را به یک باغ قشنگ دیگر ببرم تا با یکی دیگر از امامان مهربانمان آشنا شوید. امروز قصهی امامی را میشنویم که نامش محمد بود و به او باقر میگفتند. «باقر» یعنی شکافندهی علم. او آنقدر دانا بود که همه او را استاد دانشمندان مینامیدند. او پسر امام سجاد (ع) و امام پنجم ماست. آمادهاید تا قصهاش را بشنوید؟
تولد در خانهی نور و دانش
در اول ماه رجب، در شهر مدینه، خانهی امام سجاد (ع) پر از شادی شد. خدا به او پسری هدیه داد که نامش را محمد گذاشتند. او از بچگی خیلی باهوش و کنجکاو بود.
کودک کربلا
امام باقر (ع) وقتی بچهی کوچکی بود، در واقعهی کربلا حضور داشت. او آن روزها فقط ۳ یا ۴ ساله بود. هر چند سنش کم بود، اما چشمهای تیزبینش همهی اتفاقهای تلخ و شیرین را دید. او دید که پدربزرگش امام حسین (ع) و یارانش چطور برای خدا جنگیدند و شهید شدند. بعد از عاشورا هم همراه پدرش امام سجاد (ع) در سفر سخت اسارت بود. این خاطرهها در دل کوچکش جا گرفت تا همیشه برای احیای راه پدربزرگش تلاش کند.
مدرسهای به قشنگی تمام دنیا
امام باقر (ع) وقتی بزرگ شد و به امامت رسید، یک کار خیلی خیلی بزرگ کرد: او یک مدرسهی بزرگ علمی ساخت. البته مدرسهاش دیوار و سقف نداشت، مسجد پیامبر بود. او مینشست و هزاران شاگرد از همهجای دنیا دورش جمع میشدند و از دریای علمش سیراب میشدند.
او به بچهها و بزرگها یاد میداد که قرآن را درست بفهمند، حدیثهای پیامبر را یاد بگیرند، دربارهی ستارهها، گیاهان، اخلاق خوب و هزاران چیز قشنگ دیگر بدانند. برای همین به او «باقرالعلوم» گفتند، یعنی کسی که علم را میشکافد و رازهایش را بیرون میآورد.
شاگردی که جرأت پرسیدن داشت
یک روز شاگردی از امام باقر (ع) پرسید: «آیا خدا همه چیز را در قرآن گفته است؟» امام لبخندی زد و فرمود: «بله، خدا هر چیزی را که بشر نیاز دارد، در قرآن بیان کرده است.» بعد امام برایش توضیح داد که چطور باید در آیات قرآن فکر کرد تا پاسخ پرسشها را یافت. امام باقر (ع) همیشه شاگردانش را تشویق میکرد که سوال بپرسند و ذهنشان را به کار بیندازند. میفرمود: «پرسیدن، کلید دانایی است.»
مسابقهی کماناندازی
امام باقر (ع) فقط اهل درس خوندن نبود، به ورزش و بازی هم اهمیت میداد. روزی در مدینه مسابقهی کماناندازی برگزار شد. امام باقر (ع) هم همراه یارانش نشسته بود و آنها را تشویق میکرد. ناگهان یک تیرانداز ماهر از راه رسید و همه را شکست داد. امام او را صدا زد و تشویقش کرد و به او جایزه داد. امام دوست داشت مسلمانان قوی و با نشاط باشند.
مهماننوازی با دشمن
یک بار یک مرد مسیحی که با امام دشمنی داشت، به مدینه آمد. اما وقتی از در خانهی امام باقر (ع) رد میشد، امام او را به خانه دعوت کرد. آن مرد با اخم آمد. اما امام به او سلام گرمی داد، جایش داد، بهترین غذا را برایش آورد و با لبخند با او حرف زد. آن مرد از این همه مهربانی شگفتزده شد. پیش خودش گفت: «این چه دینی است که با دشمنش اینقدر مهربان است؟» آخر سر، آن مرد از علاقهمندان امام شد. امام باقر (ع) به ما یاد داد که آدمهای بد را با خوبیهایمان خوب کنیم.
دفاع از پیامبر
در زمان امام باقر (ع)، خلیفهی ظالمی به نام هشام بود که حرفهای نادرستی دربارهی پیامبر میزد. یک بار هشام در مکه، در حضور جمعیت زیادی خواست پیامبر را کوچک جلوه دهد. امام باقر (ع) که آنجا بود، با شجاعت بلند شد و چنان سخنرانی جانانهای کرد که دهان هشام بسته شد. او با دلیل و برهان، بزرگی و عظمت پیامبر را ثابت کرد. همه فهمیدند امام باقر (ع) از دین خدا مثل شیر دفاع میکند.
پرواز به آسمان
هشام ظالم که نمیتوانست نور علم و محبوبیت امام باقر (ع) را ببیند، نقشهای کشید و با زهر، امام را به شهادت رساند. امام باقر (ع) چند روزی مریض بود و سرانجام در هفتم ماه ذیالحجه، روح بلندش به آسمان پرواز کرد و به پدربزرگهایش پیوست. پیکر پاکش را در قبرستان بقیع، کنار پدرش امام سجاد (ع) و عمویش امام حسن (ع) به خاک سپردند.
بچههای گلم،
امام باقر (ع) به ما یاد داد که علم و دانش چقدر مهم است. او یاد داد که همیشه سوال کنیم، فکر کنیم و یاد بگیریم. به ما یاد داد که با اخلاق خوش و مهربانی، حتی دشمنها را هم دوست خودمان کنیم. بیایید ما هم مثل امام باقر (ع) عاشق یاد گرفتن و مهربانی باشیم.





ثبت دیدگاه