برای اینکه بفهمیم اسماعیلیان از کجا آمدند، باید برگردیم به یک اصل در تاریخ تشیع: «امامت». شیعیان معتقد بودند که بعد از پیامبر (ص)، امامت حق علی (ع) و فرزندانش است. این زنجیره، امام به امام، ادامه پیدا کرد تا رسید به امام جعفر صادق (علیه السلام)، ششمین امام شیعیان.
امام صادق (ع) که در مدینه زندگی میکرد و حوزه علمیه عظیمی داشت، فرزند ارشدش «اسماعیل» را به عنوان جانشین خود برگزیده بود. اسماعیل، جوانی برجسته و مورد احترام بود. اما تقدیر، ورق را برگرداند. اسماعیل در زمان حیات پدر (حدود سال ۱۴۵ هجری قمری) از دنیا رفت. اینجا بود که بذر یک اختلاف بزرگ کاشته شد.
پس از شهادت امام صادق (ع) در سال ۱۴۸ هجری، یک گروه از شیعیان گفتند: «امامت، چون از جانب خداست، قابل تغییر و برگشت نیست. اگر امام صادق (ع) اسماعیل را به جانشینی برگزید، این انتخاب نهایی است و حالا امامت باید به پسر اسماعیل، یعنی “محمد بن اسماعیل” برسد.» این گروه، پایهگذاران اسماعیلیه شدند. گروه دیگر که اکثریت بودند، گفتند: «امامت یک امر الهی است، ولی خدا میتواند بر اساس مصلحت، امام را تغییر دهد. پس امام بعدی، موسی کاظم (ع) (فرزند دیگر امام صادق) است.» اینها بعدها به شیعه اثنیعشری مشهور شدند.
اما اسماعیلیان فقط با یک ادعای فقهی ساده روبرو نبودند. آنها یک دستگاه فکری-فلسفی عمیق داشتند. آنها معتقد بودند که هر پیامبر یا امامی، یک «ظاهر» (شریعت) دارد و یک «باطن» (حقیقت عرفانی). وظیفه امام، راهنمایی مردم به آن باطن است.
پس از محمد بن اسماعیل، اسماعیلیان وارد یک دوره طولانی به نام «دوره ستر» (دوران پنهانبودگی) شدند. حدود ۱۵۰ سال، امامان اسماعیلی از چشم عموم مخفی بودند. اما این به معنای سکوت و بیعملی نبود. درست در همین دوره، یک شبکه عظیم از «داعیان» (مبلّغان) در سراسر جهان اسلام شکل گرفت.
این داعیان، انسانهایی فوقالعاده باهوش، تحصیلکرده و غالباً دارای ذوق فلسفی بودند. آنها وارد شهرها میشدند، با مردم عادی و خواص (بازرگانان، صنعتگران، حتی امرای محلی) ارتباط میگرفتند و به جای صحبت از سیاست و قدرت، از عدالت اجتماعی، زهد و پاکی امامان، و از همه مهمتر، از «حقیقت پنهان» دین سخن میگفتند. آنها درباره ظلم و فساد خلفای عباسی صحبت میکردند و بعد، آرامآرام، مخاطب را با این ایده آشنا میکردند که «تنها منجی، امامی است که از نسل اسماعیل خواهد آمد.» یکی از مشهورترین این داعیان، ناصرخسرو (شاعر و فیلسوف بزرگ ایرانی) بود که با سفرنامه معروفش، بسیاری را در خراسان با اندیشه اسماعیلی آشنا کرد.
طلوع آفتاب در مغرب زمین: فاطمیان
حدود سال ۲۹۷ هجری (۹۰۹ میلادی)، اتفاقی که برای دستگاه خلافت عباسی مثل یک زلزله بود رخ داد. داعیان اسماعیلی در شمال آفریقا (تونس امروزی) موفق شدند یک حکومت مستقل شیعی اسماعیلی تشکیل دهند. رهبر این حکومت، «عبیدالله المهدی» نام داشت و خود را امام و از نسل فاطمه (س) و علی (ع) معرفی کرد. به همین دلیل، این سلسله را «فاطمیان» نامیدند.
فاطمیان که رویای تشکیل یک امپراتوری جهانی شیعی را در سر داشتند، در سال ۳۵۸ هجری مصر را فتح کردند و شهر «قاهره» را بنا نهادند. قاهره، در چشمبههمزدنی، به رقیب سرسخت بغداد (مرکز خلافت عباسی) تبدیل شد. آنها مسجد و دانشگاه الازهر را تأسیس کردند که امروز، قدیمیترین دانشگاه فعال جهان است. مسیحیان و یهودیان و سنیها آزادانه در قلمروشان زندگی میکردند. خلفای فاطمی (خصوصاً الحاکم بامر الله و المستنصر بالله) حامی بزرگ علم و فلسفه بودند و کتابخانه «دارالحکمه» در قاهره، گنجینهای از کتب علمی بود.
اما فاطمیان در اوج خود، دچار یک شکاف بزرگ دیگر شدند که سرنوشت اسماعیلیه را برای همیشه تغییر داد. پس از مرگ خلیفه «المستنصر بالله» در سال ۴۸۷ هجری، دو پسرش مدعی جانشینی شدند: «نزار» (پسر بزرگ) و «مستعلی» (پسر کوچک که وزیر مقتدر «افضل شاهنشاه» از او حمایت میکرد). مستعلی پیروز شد و نزار در زندان کشته شد. این واقعه، اسماعیلیان را به دو شاخه «مستعلوی» (پیروان مستعلی) و «نزاری» (پیروان نزار) تقسیم کرد. مستعلویان عمدتاً در یمن و هند ماندند. اما نزاریان، وارد ایران شدند.
حسن صباح و عقابهای الموت
همزمان با این اختلافات در مصر، یک داعی باهوش، جسور و کاریزماتیک ایرانی در حال یک انقلاب تمامعیار بود: حسن صباح. او که از ری بود و در مصر با اسماعیلیان فاطمی آشنا شده بود، به ایران بازگشت و به یک جمعبندی رسید: «برای مبارزه با دستگاه عظیم سلجوقیان (که حامیان سرسخت خلافت عباسی بودند)، جنگ کلاسیک بیفایده است. باید یک استراتژی چریکی و روانی پیش گرفت.»
حسن صباح به مناطق کوهستانی و صعبالعبور «دیلم» (شمال ایران، گیلان و قزوین امروزی) رفت. این منطقه، از قدیم پناهگاه مخالفان خلافت (علویان، زیدیان) بود. او شروع به گردآوری پیروان و تصرف قلعههای استراتژیک کرد. اوج کار او، تصرف قلعه الموت در سال ۴۸۳ هجری (۱۰۹۰ میلادی) بود.
الموت، یک قلعه طبیعی بود. روی یک صخره عظیم و کشیده، با دیوارههای تقریباً عمودی. تسخیرناپذیر به نظر میرسید. حسن صباح، آن را تصرف کرد. و این نقطه، آغاز یک «دولت در دولت» عجیب در دل کوههای ایران بود.
حسن صباح و جانشینانش (بزرگان الموت)، هرگز ارتش بزرگی نداشتند. سلجوقیان میتوانستند دهها هزار سرباز به میدان بیاورند. پس اسماعیلیان نزاری، یک استراتژی هدفمند و روانی را پیش گرفتند: «ترورهای سیاسی دقیق». مأموران این ترورها، «فداییان» نام داشتند.
این فداییان چه کسانی بودند؟ برخلاف افسانههای رایج که آنها را «حشاشین» (معتادان به حشیش) مینامند (لقبی که مارکوپولو ساخته و پرداخته و سندیت تاریخی ندارد)، منابع معاصر اسماعیلی (مثل «دستور المنجمین») آنها را جوانانی مؤمن، فداکار، فوقالعاده آموزشدیده و کاملاً آگاه توصیف میکنند. آنها سالها در قلعهها زندگی میکردند، فنون رزمی، زبانهای مختلف، و هنر اختفا و نفوذ را میآموختند. وقتی فرمان یک ترور مهم (مثلاً قتل یک وزیر یا امیر قدرتمند که به قتلعام اسماعیلیان مشغول بود) صادر میشد، یک فدایی به میان آن شخص نفوذ میکرد (مثلاً به عنوان خدمتکار یا محافظ) و او را در ملأ عام، با خنجر به قتل میرساند. فدایی معمولاً پس از انجام مأموریت، فرار نمیکرد. سر جای خود میایستاد و کشته میشد. همین عمل، رعب و وحشت عجیبی در دل دشمنان میانداخت. چرا که مرگ برای فدایی، یک آرزو و رسیدن به «رضوان الهی» بود.
مشهورترین قربانی این ترورها، خواجه نظامالملک طوسی، وزیر مقتدر و کارکشته سلجوقیان بود که در سال ۴۸۵ هجری در نزدیکی نهاوند به دست یک فدایی اسماعیلی کشته شد. البته برخی منابع، این ترور را به سلطان ملکشاه نسبت میدهند، اما روایت غالب، آن را کار حسن صباح میداند.
قیامت در الموت: یک انقلاب فکری
یکی از جذابترین و در عین حال بحثبرانگیزترین وقایع تاریخ اسماعیلیه، اعلام «قیامت» در الموت توسط امام حسن ، چهارمین بزرگ الموت، در سال ۵۵۹ هجری (۱۱۶۴ میلادی) بود.
در یک مراسم بزرگ و نمادین در روز ۱۷ رمضان، حسن (که خود را از نسل نزار، پسر خلیفه فاطمی میدانست)، اعلام کرد که با ظهور امام، دوران شریعت و تکالیف ظاهری (مثل نماز و روزه) پایان یافته و عصر «باطن» و «حقیقت» آغاز شده است. این اقدام، یک شوک بزرگ به جهان اسلام وارد کرد. بسیاری از فقها و حتی خودِ اسماعیلیان محافظهکار، این کار را «الحاد» و «اباحیگری» (بیقیدی) خواندند.
اما مورخان مدرن، این واقعه را یک «انقلاب هرمنوتیکی» (تفسیری) توصیف میکنند. امام حسن، نمیخواست بگوید «هر کاری آزاد است»، بلکه میخواست بگوید «حقیقت دین، درک باطن و شهود قلبی است، نه ظواهر. وقتی به امام واصل شدید، تکالیف شرعی که برای عموم مؤمنان است، از دوش شما برداشته میشود، چون شما به باطن شریعت (حقیقت) رسیدهاید.» هرچند جانشینان بعدی، این سیاست را تعدیل کردند و دوباره به شریعت ظاهری بازگشتند، اما این واقعه، اسماعیلیان الموت را برای همیشه در افکار عمومی (خصوصاً اهل تسنن) به عنوان «ملحد» و «خارج از دین» نشان کرد.
دولت اسماعیلی نزاری در ایران، حدود ۱۷۰ سال (از ۴۸۳ تا ۶۵۴ هجری) دوام آورد. سرانجام این دژ تسخیرناپذیر، نه با شمشیر سلجوقیان و خوارزمشاهیان، که با طوفان مغول فرو ریخت.
در سال ۶۵۴ هجری (۱۲۵۶ میلادی)، هلاکوخان (نوه چنگیز) که برای فتح بغداد میرفت، تصمیم گرفت ابتدا این قلعه را که در قلب قلمرو آیندهاش قرار داشت، از بین ببرد. او با سپاه عظیم خود، الموت را محاصره کرد. «خورشاه» (آخرین بزرگ الموت) که دید توان مقابله با این سیل خروشان را ندارد، تسلیم شد. هلاکو، الموت را تصرف کرد و کتابخانه عظیم و افسانهای آن را (که به فرمان خودش، عطاملک جوینی مورخ، ابتدا نجاتش داد و کتابهای نفیس را جدا کرد) به آتش کشید. هزاران اسماعیلی قتلعام شدند و خورشاه هم در راه مغولستان کشته شد. این، پایان کار اسماعیلیان نظامی در ایران بود.
بازماندگان و میراث امروز: از سیاست تا صلح
اسماعیلیان نابود نشدند. آنها دوباره به حالت «تقیّه» و مخفیکاری بازگشتند. بسیاری به هند، افغانستان و آسیای مرکزی مهاجرت کردند. رهبری آنها به صورت سلسلهوار ادامه یافت و امروز، «آقاخان» (شاه کریم الحسینی، آقاخان چهارم) به عنوان چهلونهمین امام اسماعیلیان نزاری، رهبر میلیونها اسماعیلی در سراسر جهان است.
جالب اینجاست که اسماعیلیان امروز، برخلاف گذشته پرماجرایشان، یک جامعه کاملاً مدرن، صلحطلب، تحصیلکرده و ثروتمند هستند. آنها تحت رهبری آقاخان، تأکید زیادی بر «علم»، «اخلاق»، «نیکوکاری» و «همزیستی مسالمتآمیز» دارند. بنیادهای وابسته به آقاخان در سراسر جهان (خصوصاً در مناطق محروم) بیمارستان، مدرسه و دانشگاه میسازند و خدمات بشردوستانه ارائه میدهند.
اسماعیلیه، خصوصاً شاخه نزاری ایران، قربانی یکی از بزرگترین «جنگهای روانی» تاریخ شدهاند. افسانه حشاشین و باغهای مخفی و فداییان موادزده، ساخته ذهن وقایعنگاران متعصب سنی و جهانگردان خیالپرداز غربی مثل مارکوپولو بود. اما حقیقت، آنطور که در منابع خودشان (و حتی نوشتههای دشمنانشان مثل جوینی) میبینیم، داستان یک اقلیت تحت ستم است که با هوشمندی و تشکیلات و ایمان، ۱۷۰ سال در برابر بزرگترین قدرتهای نظامی زمانه ایستادند.





ثبت دیدگاه