هشتم شهریور ۱۳۶۰، دقیقاً یک هفته پس از استقرار دولت جدید بود. محمدعلی رجائی، رئیسجمهور تازهنفس ایران، با رأی قاطع مردم (حدود ۱۳ میلیون رأی) بر مسند ریاست جمهوری نشسته بود. او که پیش از این، نخستوزیر دولت شهید بهشتی بود، حالا بالاترین مقام اجرائی کشور محسوب میشد. حجتالاسلام والمسلمین دکتر محمدجواد باهنر را هم به عنوان نخستوزیر به مجلس معرفی کرده بود و هر دو، با دلی پرامید، مشغول چیدن کابینه جدید بودند.
رجائی که بود؟ یک معلم ساده. کسی که پیش از انقلاب، در دبیرستانهای تهران ریاضی درس میداد و با حقوق معلمی، زندگی شرافتمندانهای را میگذراند. اهل تجمل نبود. همان کت و شلوار سادهاش معروف بود. باهنر هم یک روحانی تحصیلکرده بود که دکترای الهیات از دانشگاه تهران داشت و سالها در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کار کرده بود. هر دو، رویای ایرانِ آباد و آزاد را در سر میپروراندند. هر دو، سادهزیست و مردمی بودند. و هر دو، در فهرست ترور سازمان مجاهدین خلق (منافقین) قرار داشتند.
برای فهمیدن عمق فاجعه، باید چند ماه به عقب برگردیم. در ۷ تیر ۱۳۶۰، انفجار مهیب دفتر حزب جمهوری اسلامی، آیتالله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یارانش را به شهادت رساند. این ضربه برای نظام نوپای جمهوری اسلامی آنقدر سنگین بود که بسیاری فکر میکردند دیگر نمیشود این کشتی طوفانزده را به ساحل رساند. اما امام خمینی (ره)، با آن صلابت همیشگیاش، فرمود: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود.» و مردم، داغدار اما مصمم، رجائی را به ریاست جمهوری برگزیدند.
سازمان منافقین که پس از عزل بنیصدر (خرداد ۱۳۶۰) رسماً وارد فاز ترور و خشونت مسلحانه علیه نظام شده بود، به خوبی میدانست که رجائی و باهنر، ادامهدهندگان راه بهشتی هستند. آنها که با پوشش «مبارزه مسلحانه»، در واقع انتقام شکستهای سیاسی خود را از مردم میگرفتند، نقشهای را طراحی کردند که در تاریخ جنایات بیسابقه بود: «نفوذ در دفتر نخستوزیری و ترور همزمان رئیسجمهور و نخستوزیر».
عامل این نفوذ، کیست؟ «مسعود کشمیری». او که با سابقه جعل و کلاهبرداری، خود را به عنوان یک نیروی امنیتی متعهد جا زده بود، توانسته بود اعتماد مسئولین دفتر نخستوزیری را جلب کند و به سمت «مسئول امنیت دفتر نخستوزیری» منصوب شود! یعنی گرگ را بر گله گماشته بودند. طبق اسناد منتشرشده، کشمیری از ماهها قبل، اطلاعات جلسات محرمانه را به سازمان منافقین میداد و در آن روز شوم، کیف دستی حامل بمب را به داخل ساختمان منتقل کرد.
ساعت ۱۴:۴۵؛ لحظهای که زمان ایستاد
صبح روز هشتم شهریور، جلسه شورای عالی امنیت ملی به ریاست رجائی و با حضور باهنر، سران نظامی و برخی وزرا برگزار شد. موضوع جلسه، بررسی آخرین تحرکات ضدانقلاب و وضعیت جبهههای جنگ بود. جلسه حدود ساعت ۱۴:۳۰ تمام شد. حاضران، یکییکی ساختمان را ترک کردند. رجائی و باهنر اما به اتاق جلسه (در طبقه دوم ساختمان) بازگشتند تا درباره گزارش جلسه با هم گفتگو کنند.
در همین لحظات بود که «مسعود کشمیری»، با استفاده از کارت شناسایی معتبر و جایگاه امنیتیاش، یک کیف حاوی بمب قوی را به طبقه دوم آورد. بمب، از نوع «TNT» با قدرت تخریب بسیار بالا بود. کشمیری آن را در فاصله نزدیک به اتاق جلسه کار گذاشت و به بهانه «بررسی وضعیت امنیتی طبقه»، از ساختمان خارج شد.
شدت انفجار چنان بود که سقف و دیوارهای طبقه دوم فرو ریخت. شیشههای ساختمانهای اطراف تا شعاع چند صد متری شکست. دود غلیظی ساختمان را فراگرفت. آژیر آمبولانسها و ماشینهای آتشنشانی، سکوت ظهر تهران را شکست. نیروهای امدادی که به محل رسیدند، با صحنهای دلخراش روبرو شدند: محمدعلی رجائی (۴۸ ساله) و محمدجواد باهنر (۴۸ ساله)، در کنار هم، به شهادت رسیده بودند. بدنهایشان به سختی قابل شناسایی بود. پیکر سوخته و پارهپاره آن دو، گواه شدت جنایت بود.
همراه آنها، سرهنگ «سید موسی نامجو» (وزیر راه و جانشین فرمانده کل ارتش) و چند تن از محافظان و کارمندان دفتر نیز به شهادت رسیدند. جمعاً ۱۲ نفر در این انفجار جان باختند و ۲۲ نفر مجروح شدند.
خبر که پیچید، تهران یکپارچه سیاهپوش شد. مردم، هنوز عزادار شهدای هفت تیر بودند که حالا باید داغ هشت شهریور را هم به جان میخریدند. در خیابانها، زن و مرد، پیر و جوان، بیاختیار گریه میکردند. مادرانی که تازه عکس پسران شهیدشان را به سینه زده بودند، حالا برای «معلم رئیسجمهور» و «روحانی نخستوزیر» اشک میریختند.
امام خمینی (ره) در پیامی که فردای آن روز صادر کردند، فرمودند: «شهادت این دو بزرگوار، اگرچه ضایعهای بس دردناک است، ولیکن اینجانب و ملت ایران را مصمّمتر در ادامه راه آنان میکند. رجائی و باهنر، در جوار رحمت حق آرمیدند و به دوستان شهید خود پیوستند.» و در جملهای معروف، رجائی را «معلم متعهد» و باهنر را «عالم مجاهد» خواندند.
در مراسم تشییع پیکرها، جمعیت میلیونی تهران، خیابانهای انقلاب و آزادی را پر کردند. جنازهها را روی دست، از مقابل دانشگاه تهران تا بهشت زهرا (س) بردند. چه صحنهای بود. انگار که تمام تهران، یکپارچه شده بود در فریاد «مرگ بر منافق».
کشمیری کجا رفت؟ (معمای عامل انفجار)
بلافاصله پس از انفجار، یک جستجوی سراسری برای یافتن «مسعود کشمیری» آغاز شد. اما او از همان روز ناپدید شده بود. بعدها مشخص شد که کشمیری، بلافاصله پس از کارگذاری بمب، از پشت بام ساختمان نخستوزیری فرار کرده و با یک خودروی آماده، از تهران خارج شده است. او مدتی در خانههای تیمی مخفی شد و نهایتاً از مرزهای غربی کشور گریخت و به عراق (که در آن زمان، حامی اصلی سازمان منافقین بود) پناهنده شد.
اینکه چگونه یک فرد با سابقه کیفری جعل و کلاهبرداری، توانسته بود به بالاترین سطح امنیتی کشور نفوذ کند، خود یک فاجعه امنیتی بود. این اتفاق، تلنگری بزرگ برای نهادهای اطلاعاتی و امنیتی نوپای جمهوری اسلامی شد و باعث شد تا سیستمهای گزینش و بررسی صلاحیتها، با دقت و حساسیت بسیار بیشتری انجام شود.
میراث هشت شهریور
انفجار دفتر نخستوزیری، یک ترور شخصی نبود؛ یک «اعلام جنگ» علیه اراده یک ملت بود. منافقین با این جنایت، میخواستند این پیام را به مردم بدهند که «هر کس در این مملکت بر مسند قدرت بنشیند، سرنوشتی جز مرگ ندارد.» اما نتیجه، دقیقاً برعکس شد. این ترورهای کور، تنفر عمومی از سازمان منافقین را به اوج رساند و عملاً آنها را در افکار عمومی ایران برای همیشه «مطرود» ساخت.
محمدرضا مهدوی کنی (نخستوزیر موقت پس از شهادت باهنر) در خاطراتش میگوید: «وقتی برای برداشتن وسایل شخصی به اتاق باهنر رفتم، دیدم روی میزش یک تقویم رومیزی است که برگهاش روی تاریخ ۸ شهریور ۶۰ باز مانده و زیرش نوشته: “جلسه شورای امنیت”. و خودکاری کنارش افتاده بود… یعنی آنقدر ناگهانی همه چیز تمام شد که حتی فرصت نکردند خودکارشان را سر جایش بگذارند.»
امروز، خیابانهای زیادی در شهرهای ایران به نام شهیدان رجائی و باهنر نامگذاری شده است. مدرسههای زیادی به اسم «شهید رجائی» مزیناند تا یاد معلمِ رئیسجمهور، برای همیشه در ذهن نسلهای آینده زنده بماند. دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی نیز میراثدار راه معلمی اوست. و ما هر سال در هشتم شهریور، شمعی روشن میکنیم و به یاد میآوریم که این انقلاب، چه بهای سنگینی برای استقلال و آزادی خود پرداخته است.
هشتم شهریور ۱۳۶۰، روز تلخی در تاریخ معاصر ایران است. روزی که تروریسم کور، دو انسان شریف و متعهد را از ملت ایران گرفت. اما این واقعه، یک روی دیگر هم دارد: رویش دوباره از دل خاکستر. ملت ایران، با تشییع میلیونی این دو شهید، ثابت کرد که ترور، هرگز نمیتواند یک انقلابِ برخاسته از متن مردم را متوقف کند. رجائی و باهنر، مظلومانه و در اوج خدمت به وطن، پر کشیدند، اما یادشان، چراغ راه آیندگان شد. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.





ثبت دیدگاه