بچههای عزیز، سلام
حالا که قصه امام علی (ع) را شنیدید، میخواهیم با هم به دیدن یک امام مهربان دیگر برویم؛ کسی که به او «کریم اهل بیت» میگفتند. اسمش حسن بود، امام حسن مجتبی (ع). او نوه پیامبر، پسر علی (ع) و فاطمه (س) و برادر بزرگ امام حسین (ع) بود. بیایید با زندگی قشنگ و پرمهرش آشنا شویم.
تولدی در خانه مهربانی
در شب پانزدهم ماه رمضان، خانه کوچک و نورانی علی (ع) و فاطمه (س) پر از شادی شد. خدا به آنها یک پسر زیبا و نورانی داد. پیامبر مهربانمان با عجله به خانه دخترش آمد، نوزاد را در آغوش کشید، بوسید و در گوشش اذان و اقامه خواند. سپس پرسید: «علی جان، اسمش را چه گذاشتهای؟» علی (ع) گفت: «حسن.» جبرئیل از آسمان آمد و گفت خدا هم این اسم را دوست دارد. پیامبر خیلی خوشحال شد و موهای بچه را تراشید و هم وزن موهایش، نقره به فقرا داد. از همان روز اول، حسن (ع) آمد تا مهربانی و بخشش را به ما یاد بدهد.
نوازشهای پیامبر و بوی بهشت
امام حسن (ع) کودکی بسیار آرام و دوستداشتنی بود. پیامبر او و برادرش حسین (ع) را خیلی دوست داشت. آنها را روی زانویش مینشاند، میبوسید و میگفت: «حسن و حسین، گلهای خوشبوی من در دنیا هستند.» گاهی وقتها حسن و حسین روی پشت پیامبر سوار میشدند و پیامبر چهار دست و پا راه میرفت و با آنها بازی میکرد. یکبار پیامبر روی زمین سجده رفته بود و امام حسین (ع) روی پشتش نشسته بود. پیامبر سجده را آنقدر طول داد تا حسین (ع) خودش پایین بیاید!
اینها نشان میدهد که پیامبر بچهها را چقدر دوست داشت و امام حسن (ع) در آغوش این همه محبت بزرگ شد.
پسری دانا و زبانآور
حسن (ع) مثل پدرش علی (ع) بسیار دانا و شیرینسخن بود. حتی وقتی کودک بود، میتوانست به پرسشهای سخت بزرگها پاسخ دهد. روزی یک مرد از او پرسید: «راستی چیست؟» حسن (ع) با آن که کوچک بود، جواب داد: «راستی یعنی حرف دلت و زبانت یکی باشد.» بعد پرسید: «مهربانی چیست؟» فرمود: «مهربانی یعنی تا کسی از تو چیزی نخواسته، خودت به او کمک کنی.» آفرین به این همه فهم و ادب!
بخشندهترین مرد مدینه
امام حسن (ع) را «کریم» صدا میزنند، یعنی بخشنده. چرا؟ چون او هیچوقت درِ خانهاش را به روی نیازمندان نمیبست.
داستانی معروف از او هست: روزی مرد فقیری پیش حسن (ع) آمد و درخواست کمک کرد. امام حسن (ع) با همان لبخند همیشگی، تمام پولی را که داشت به او داد. بارها فقیران دست خالی از درِ خانهاش برنگشتند. حتی یک بار دید بچههای یتیمی گرسنهاند، تمام غذایی را که در خانه داشت، بین آنها تقسیم کرد. او یاد داده بود که بخشش، آدم را بزرگ میکند.
صلح برای نجات دین
وقتی علی (ع) به شهادت رسید، مردم دور حسن (ع) جمع شدند و او امام مسلمانان شد. اما گروهی از آدمهای بد که دشمن مهربانی بودند، میخواستند با امام بجنگند. سپاه دشمن بزرگ بود و در سپاه امام هم آدمهای سستایمان و خیانتکار پیدا میشدند. امام حسن (ع) دید اگر جنگ کند، همه یاران خوبش کشته میشوند و دشمن، اصل اسلام را نابود میکند.
برای همین، امام حسن (ع) تصمیم سختی گرفت: با دشمن صلح کرد تا اسلام زنده بماند. این صلح مثل یک سپر محکم بود که دشمنان نتوانستند دین خدا را از بین ببرند. این کار خیلی شجاعت میخواست. او با این کار، دین پیامبر را نجات داد.
غربت و تنهایی
بعد از صلح، امام حسن (ع) از کوفه به مدینه برگشت. آدمهای نادان او را مسخره میکردند و میگفتند: «تو ضعیف بودی!» اما امام صبورانه لبخند میزد. او میدانست کار درستی کرده است. در مدینه خانهاش را به محل آموزش قرآن و خوبیها تبدیل کرد. فقیران همچنان دور خانهاش جمع میشدند. او به همه احترام میگذاشت، حتی به کسانی که اذیتش کرده بودند.
پرواز به آسمان
آدمهای بد نمیتوانستند نور امام حسن (ع) را تحمل کنند. یک روز، یکی از همان آدمها که فریب خورده بود، با حیله در غذای امام زهر ریخت. امام حسن (ع) خیلی مریض شد. او چند روز در بستر بیماری بود. برادرش امام حسین (ع) و بچههایش دور او جمع بودند و گریه میکردند. امام حسن (ع) مهربانترین برادر دنیا بود، در حالی که درد داشت، به حسین (ع) دلداری میداد.
سرانجام در بیست و هشتم ماه صفر، روح بلندش به آسمان پرواز کرد و مهمان خدا و جدش پیامبر شد. همه مدینه گریه کردند.
دوست خوب من،
امام حسن (ع) به ما یاد داد که همیشه ببخشیم، حتی اگر کسی با ما بد کرد. او یاد داد که گاهی برای حفظ چیزی بزرگتر، باید صبور باشیم. او به ما یاد داد که مهربانترین آدمها قویترین آنها هستند.
اگر ما هم مثل امام حسن (ع) بخشنده و مهربان باشیم، دنیا پر از لبخند میشود.





ثبت دیدگاه