حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید :ديروزت از دست رفت و به فردايت يقين نيست و امروزت غنيمت است ؛ پس اين فرصت به دست آمده را درياب.

دوشنبه, ۳۰ شهریور , ۱۴۰۵ ساعت ×

سربرگ مطالب

نهاد وکالت : ساختار، کارکردها و زمینه‌سازی برای غیبت زندگینامه آیت الله شبیری زنجانی زن شاغل یا خانه دار؟ حضرت عبدالعظیم حسنی (ع): عالمی در سنگر تقوا هوش مصنوعی: ابزار یا ارباب؟ رابطه با زن متاهل: تحلیل دینی، روان‌شناختی و اجتماعی تهاجم فرهنگی و تفاوت آن با تبادل فرهنگ عذاب وجدان بخاطر روابط گذشته محدوده روابط دختر و پسر قبل از ازدواج ازدواج سفید بارداری در دوران نامزدی! احتمال بارداری چند روز بعد از پریود؟ اگر بچه‌تان را بزنند، چه آموزشی به او می‌دهید؟ صلح امام حسن (ع): عقب‌نشینی یا ضربه نهایی؟ خودارضایی در زنان و دختران طلاق عاطفی چیست؟ نیمه گمشده نهی از منکر! باکرگی، شرط عقد یا نشانه پاکی؟ آیا اختلاف فرهنگی دلیلی برای طلاق است؟ به خودمان بپردازیم! وحدت حداکثری در امت احمد درس‌هایی از تاریخ مقاومت جایگاه زن در اسلام گفتن گذشته به همسر آیا خدا سختی‌ها را برای ما پیش می‌آورد؟ آیا قضا و قدر الهی با اختیار انسان سازگار است؟ حس ششم چیست؟ سن مناسب ازدواج از نظر روانشناسی شهید مدافع حرم جهانگیر جعفری نیا آیا تجربه‌های نزدیک به مرگ واقعیت دارد؟

جوینده حقیقت، از آتشکده تا مسجد
3
داستان سلمان فارسی، تنها قصۀ مسلمان شدن یک ایرانی نیست. این داستان، حماسه روحی است که قفس تعصبات قومی، دینی و طبقاتی را شکست.
نویسنده : روایت برتر
پ
پ

در تاریخ اسلام، نام‌های درخشانی هست که هر یک قصه‌ای شگفت از ایمان، ایثار و استقامت را روایت می‌کنند. اما در میان همه این نام‌ها، داستان زندگی یک ایرانی، حال‌وهوای دیگری دارد؛ داستان مردی که از دل یک خانواده زرتشتی و صاحب‌نفوذ در اصفهان برخاست، اما روح بی‌قرارش او را به سفری دور و دراز کشاند؛ سفری که از آتشکده‌های ایران آغاز شد، به کلیساهای شام و دیرهای موصل کشید، و سرانجام در نخلستان‌های مدینه، در کنار پیامبری که سال‌ها در انتظارش بود، به آرامش رسید. او کسی نیست جز سلمان فارسی (یا سلمان محمدی)؛ همان که پیامبر اکرم (ص) درباره‌اش فرمود: «سلمان از ما اهل بیت است.» (سلمان منّا اهل البیت). این جمله، افتخاری بی‌نظیر برای یک ایرانی است و نشان می‌دهد که مرزهای ایمان، از مرزهای قوم و نژاد فراتر می‌رود.

در این مطلب، زندگی پرماجرای سلمان را از کودکی تا وفات، با تکیه بر منابع معتبر اسلامی و تاریخی، مرور می‌کنیم. داستان او تنها یک سرگذشت شخصی نیست؛ تمثیلی است از جستجوی حقیقت که انسان را از ظلمات شرک و جهل، به نور توحید و معرفت رهنمون می‌سازد.


۱. کودکی در آتشکده: پسر موبد زرتشتی

نام اصلی او پیش از اسلام، «روزبه» بود. پدرش از موبدان (روحانیون) برجسته زرتشتی و از دهقانان (اشراف زمیندار) منطقه جِیّ (از توابع اصفهان) به شمار می‌رفت. خانواده‌اش از نظر مکنت و منزلت اجتماعی در جایگاه بالایی قرار داشتند و پدرش سخت به آیین نیاکان پایبند بود. از همان کودکی، روزبه را به خدمت آتشکده گماشت تا آتش مقدس را پاس بدارد و در مراسم دینی شرکت کند.

اما روح روزبه با این تشریفات خشک آرام نمی‌گرفت. روزی پدرش او را برای سرکشی به مزرعه خانوادگی فرستاد. در راه، روزبه از کنار کلیسایی مسیحی گذشت و صدای نیایش راهبان را شنید. کنجکاو شد، داخل رفت و از دیدن عبادت خاشعانه آن‌ها و پرسش‌هایی که درباره خدا و معاد مطرح می‌کردند، سخت تحت تأثیر قرار گرفت. به او گفتند که اصل این دین از سرزمین شام است. این لحظه، جرقه نخستین تحول روحی او بود.


۲. گریز از خانه: سفر به شام در جستجوی حقیقت

روزبه دریافت که تشنگی روحش با آیین پدری سیراب نمی‌شود. پس از بازگشت، ماجرای کلیسا را با پدر در میان گذاشت، اما پدرش به شدت خشمگین شد و حتی او را در خانه زندانی کرد. اما عطش حقیقت، بند و زنجیر نمی‌شناسد. روزبه فرصتی یافت و همراه با کاروانی که عازم شام (سوریه امروزی) بود، از خانه و کاشانه خود گریخت. این گریز، آغازگر یکی از شگفت‌انگیزترین سفرهای معنوی در تاریخ است.

در شام، نزد اسقف بزرگ کلیسا رفت و شاگردی او را پذیرفت. اما به تدریج پی برد که این اسقف، ریاکار است و مردم را به بخشش مال فرا می‌خواند، اما خودش اموال فقرا را جمع می‌کند. پس از مرگ اسقف نخست، روزبه به اسقفی پرهیزگار و زاهد پیوست و تا پایان عمرش در خدمت او بود. در واپسین لحظات، از استادش پرسید: «پس از تو، مرا به چه کسی سفارش می‌کنی؟» استاد گفت: «دیگر کسی را بر راه راست نمی‌شناسم، اما زمان ظهور پیامبری در سرزمین عرب نزدیک است. او از دین ابراهیم پیروی می‌کند و نشانه‌هایی دارد: از شهر خود به سرزمینی پر از نخل (مدینه) هجرت می‌کند، هدیه قبول می‌کند اما صدقه نمی‌خورد، و میان دو کتفش مُهر نبوّت است.»

خواندن این مطلب
ابوعلی سینا:ارسطوی اسلام

این نخستین باری بود که نام و نشان آخرین پیامبر به گوش سلمان رسید.


۳. سقوط به بردگی و مسیر پرمخاطره به حجاز

پس از مرگ استاد، سلمان که اینک جوانی پخته بود، به توصیه او به سرزمین موصل (در عراق امروزی) و سپس نصیبین و عموریه (در ترکیه امروزی) سفر کرد و نزد راهبان خداپرست به عبادت و خدمت پرداخت. آخرین راهب عموریه نیز هنگام مرگ به او گفت: «دیگر کسی را نمی‌شناسم، اما زمان پیامبر موعود فرارسیده است.»

سلمان که اکنون نشانه‌های پیامبر را می‌دانست، در انتظار کاروانی بود که او را به حجاز برساند. سرانجام قبیله‌ای از اعراب «کلب» را دید و با آنان هم‌سفر شد. اما در میانه راه، بدخواهان به او خیانت کردند و سلمان را به عنوان برده به مردی یهودی از قبیله «بنی‌قُرَیظه» در مدینه فروختند. اینک سلمان، در شهری غریب، برده‌ای در نخلستان بود، غافل از آنکه این شهر، همان سرزمینی است که پیامبر به آن هجرت خواهد کرد. دست تقدیر، او را پیشاپیش به مدینه آورده بود.


۴. دیدار با پیامبر (ص) در قباء: تحقق رؤیا

سلمان در مدینه روزگار سختی می‌گذراند. روزها در نخلستان کار می‌کرد و شب‌ها با یاد استادانش و وعده ظهور پیامبر، دل خود را زنده نگه می‌داشت. در یکی از همین روزها، از بالای درخت خرما بود که شنید دو یهودی درباره مردی در «قُباء» (حومه مدینه) سخن می‌گویند که از مکه آمده و ادعای پیامبری دارد. دل سلمان چنان تپید که نزدیک بود از درخت بیفتد. به صاحبش گفت: «چه می‌گویی؟» صاحبش با خشونت سیلی‌ای به او زد و گفت: «تو را چه به این حرف‌ها! برو سر کارت.»

اما سلمان آرام نگرفت. او مقداری خرما که ذخیره کرده بود برداشت و شبانه خود را به قبا رساند. به حضور پیامبر (ص) رفت و گفت: «شنیده‌ام مرد صالحی هستی و یارانی داری. این خرما را به عنوان صدقه برای یارانت آورده‌ام.» پیامبر (ص) به یارانش فرمود: «بخورید»، اما خود دست نزد. سلمان پیش خود گفت: «این نشانه اول است.» روز بعد، دوباره خرما برداشت و گفت: «این هدیه من به شماست.» این بار پیامبر (ص) خود نیز تناول کرد. سلمان با خود گفت: «این نشانه دوم است.»

در دیدار سوم، پیامبر (ص) در بقیع، پشت به دیواری ایستاده بود و عبایی بر دوش داشت. سلمان گرد پیامبر چرخید تا شاید مُهر نبوّت را بر دوش ایشان ببیند. پیامبر (ص) متوجه شد، عبا را کنار زد و مُهر نبوّت نمایان گشت. سلمان بی‌اختیار خود را بر روی آن مُهر انداخت و آن را بوسید و گریه کنان شروع به تعریف داستان زندگی خود کرد.

پیامبر (ص) یارانش را فرا خواند و فرمود: «بیایید و داستان این مرد را بشنوید.» سلمان همه ماجرای سفر طولانی خود را بازگو کرد. او اینک به گمشده سال‌های خود رسیده بود.

خواندن این مطلب
معجزه‌ای در آغوش مادر

۵. آزادی از بردگی: تدبیر پیامبر (ص)

سلمان همچنان برده بود و کار طاقت‌فرسای نخلستان مانع از همراهی همیشگی او با پیامبر می‌شد. پیامبر (ص) به او فرمود: «با صاحبت مکاتبه (قرارداد آزادی در برابر پرداخت مبلغ معیّن) کن.» صاحب یهودی سلمان شرط سنگینی گذاشت: کاشت ۳۰۰ اصله نخل خرما و پرداخت ۴۰ اوقیه (حدود ۱.۶ کیلوگرم) طلا.

پیامبر (ص) یاران خود را جمع کرد و فرمود: «برادرتان را یاری کنید.» مسلمانان هر یک به قدر وسع خود نهال خرما آوردند تا ۳۰۰ نهال فراهم شد. پیامبر (ص) با دست مبارک خود، شخصاً تمام نهال‌ها را در زمین کاشت (و به روایت معتبر، حتی یک نهال را نیز شخص دیگری نکاشت). آن ۳۰۰ نخل، همان سال به بار نشستند؛ معجزه‌ای که قدرت خدا و راستی پیامبر را نشان داد. برای تأمین طلا نیز پیامبر (ص) قطعه طلایی (به اندازه تخم‌مرغ) که از غنایم جنگی به دست آمده بود به سلمان داد و با برکت پیامبر، وزن آن برای پرداخت بدهی کافی بود. بدین ترتیب، سلمان آزاد شد و رسماً به جمع یاران صمیمی پیامبر (ص) پیوست.


۶. نبوغ نظامی: پیشنهاد حفر خندق و افتخار بی‌نظیر

همراهی سلمان با پیامبر (ص) در غزوات، سرشار از دلاوری و وفاداری بود. اما نام سلمان بیش از هر چیز، با نبوغ نظامی‌اش در «غزوه احزاب» (خندق) در تاریخ گره خورده است.

در سال پنجم هجرت، سپاه ۱۰ هزار نفری از قریش و متحدانشان مدینه را محاصره کردند. مدافعان مدینه بسیار کم‌تعدادتر بودند و بیم آن می‌رفت که شهر سقوط کند. در شورای نظامی، سلمان فارسی که با فنون نظامی ایرانیان آشنا بود، پیشنهاد داد که در اطراف بخش‌های بی‌دفاع مدینه، یک خندق (کانال عمیق و عریض) حفر کنند. این تاکتیک دفاعی در آن سرزمین ناشناخته بود. پیامبر (ص) این پیشنهاد را پذیرفت و مسلمانان به سرعت دست به کار شدند.

حفر خندق در سرمای سخت و شرایط دشوار انجام می‌گرفت. در این میان، معجزه مشهوری نیز از پیامبر (ص) و همت سلمان رخ داد: هنگامی که سلمان با سنگی بزرگ و سخت در مسیر کندن خندق روبرو شد و هر چه ضربه زد نشکست، پیامبر (ص) کلنگی از او گرفت، بسم‌اللّه گفت و نخستین ضربه را فرود آورد. از زیر ضربه پیامبر (ص) نوری جهید و بخشی از سنگ فرو ریخت. پیامبر تکبیر گفت و فرمود: «قصرهای مدائن (پایتخت ایران) را دیدم.» بار دوم ضربه زد، نوری دیگر جهید و فرمود: «قصرهای روم را دیدم.» و در ضربه سوم، سنگ کاملاً شکست و پیامبر (ص) بشارت فتح یمن را داد.

خندق، دشمن را سردرگم کرد و پس از یک محاصره طولانی و طوفان سهمگین، سپاه کفر شکست خورده و پراکنده عقب نشست. پیشنهاد سلمان، مدینه را نجات داد و به یکی از درخشان‌ترین استراتژی‌های دفاعی تاریخ اسلام بدل شد.

جالب است که پس از حفر خندق، میان مهاجرین و انصار (دو گروه اصلی مسلمانان مدینه) بحث افتاد که سلمان از کدام گروه است. مهاجرین گفتند او از ماست چون به مدینه هجرت کرده، و انصار گفتند او از ماست چون در مدینه می‌زیَد. پیامبر (ص) که از این منازعه باخبر شد، جمله تاریخی خود را فرمود تا برای همیشه به این بحث پایان دهد: «سلمان منّا اهل البیت» (سلمان از ما اهل بیت است). به این ترتیب، پیامبر (ص) او را نه از مهاجرین و نه از انصار، که در جرگه خاندان خود قرار داد. این مدال افتخاری است که بر سینه هیچ صحابی دیگری آویخته نشده است.

خواندن این مطلب
تاریخچه پرفراز و نشیب خانه سالمندان

۷. سلمان پس از پیامبر (ص): سادگی و ایمان تا پایان

پس از رحلت پیامبر (ص)، سلمان از یاران وفادار اهل بیت (ع) بود. او به خلافت بلافصل حضرت علی (ع) باور داشت و در ماجرای سقیفه، در کنار معدود کسانی بود که به این حق، اعتراض کردند. در دوران خلفا، سلمان با وجود تمام شایستگی‌هایش، همواره زندگی ساده و زاهدانۀ خود را حفظ کرد.

در دوران خلافت عمر بن خطاب، با اصرار و شاید مصلحت‌اندیشی خلیفه، سلمان به عنوان والی مدائن (پایتخت باستانی ایران در دوره ساسانی، در نزدیکی بغداد امروزی) منصوب شد. این در حالی بود که حقوق یک والی ۵۰۰۰ درهم بود، اما سلمان تمام حقوق خود را بین فقرا تقسیم می‌کرد و خود با زنبیل‌بافی روزگار می‌گذراند. روزی مردی شامی، سلمان را در بازار مدائن دید در حالی که زنبیل‌های خود را می‌فروخت. مرد که انتظار داشت والی مدائن را با تشریفات ببیند، او را نشناخت و برای حمل بار، او را اجیر کرد. سلمان بی‌هیچ اعتراضی بار را بر دوش گرفت و به دنبال مرد راه افتاد. در راه، مردم مدائن با دیدن سلمان گفتند: «ای امیر!» مرد شامی تازه فهمید که این باربر ساده، والی مدائن است و شرمنده به دست و پای سلمان افتاد. اما سلمان با آرامش به او گفت: «اشکالی ندارد، کار کردن برای انسان عیب نیست.» و تا مقصد بار را حمل کرد.


۸. وفات در مدائن و آرامگاهی که زیارتگاه شد

سلمان فارسی پس از سال‌ها خدمت و زندگی زاهدانه، سرانجام در هشتم صفر سال ۳۵ هجری قمری (در حدود ۲۵۰ سالگی بنا بر برخی روایات که از عمر طولانی او حکایت دارد) در مدائن چشم از جهان فروبست. اندکی پیش از وفات، بنا به روایتی، امیرالمؤمنین علی (ع) از مدینه به مدائن آمد و بر بالین او حاضر شد و این خود کرامتی عظیم برای سلمان بود.

امروزه آرامگاه باشکوه سلمان فارسی (در شهر مدائن، نزدیک بغداد، عراق)، زیارتگاه عاشقان و ارادتمندان اوست. گنبد فیروزه‌ای و صحن‌های زیبای آن، یادآور مردی است که برای رسیدن به حقیقت، از آتشکده به مسجد سفر کرد و نام خود را برای همیشه در زمره بزرگ‌ترین یاران پیامبر (ص) ثبت نمود.

داستان سلمان فارسی، تنها قصۀ مسلمان شدن یک ایرانی نیست. این داستان، حماسه روحی است که قفس تعصبات قومی، دینی و طبقاتی را شکست. سلمان از نظر نژاد، ایرانی بود؛ از نظر طبقاتی، از اشرافزادگی به بردگی کشیده شد؛ از نظر دینی، از زرتشتی‌گری به مسیحیت و سپس به اسلام گروید. اما هیچ‌یک از این برچسب‌ها نتوانست روح حقیقت‌جویش را محدود کند. او در نهایت به چنان مرتبه‌ای از ایمان و معرفت رسید که پیامبر (ص) او را «از اهل بیت خود» خواند.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.