اوایل دهه ۱۲۶۰ هجری شمسی (حدود ۱۸۸۱ میلادی)، در روستای «دلوار» از توابع تنگستان استان بوشهر، پسری به دنیا آمد که نامش را «رئیسعلی» گذاشتند. پدرش، رئیس محمد، کدخدای دلوار و مردی محترم و متنفذ در منطقه بود. خاندان دلواری، از دیرباز به شجاعت و دریاکناری و استقلالطلبی شهره بودند.
رئیسعلی در چنین فضایی بزرگ شد: میان نخلستانهای سر به فلک کشیده و آبهای فیروزهای خلیج فارس. از کودکی، سواری بر اسب و تیراندازی را آموخت و در جوانی، به یک سوارکار و تیرانداز ماهر تبدیل شد. اما آنچه او را از دیگران متمایز میکرد، روحیهای سرکش در برابر «ظلم» و «تجاوز» بود. او نمیتوانست ببیند که بیگانهای به خاک وطنش دستدرازی کند و او آرام بنشیند. این روحیه، خیلی زود، او را به میدان نبرد با بزرگترین قدرت نظامی آن زمان کشاند.
اشغال بوشهر توسط بریتانیا
برای درک قیام رئیسعلی، باید تصویر ایران در سالهای آغازین قرن چهاردهم هجری شمسی را به یاد بیاوریم. ایران در بحبوحه جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸) به سر میبرد. احمدشاه قاجار، پادشاهی جوان و بیتجربه بود و دولت مرکزی، ضعیفتر از آن بود که بتواند حاکمیت ملی را در برابر قدرتهای بزرگ حفظ کند. ایران رسماً «اعلام بیطرفی» کرده بود، اما این بیطرفی، برای متفقین (خصوصاً بریتانیا و روسیه) کوچکترین ارزشی نداشت.
بریتانیا که از دیرباز، نگاه طمعآمیزی به منابع نفتی جنوب ایران داشت (و تازه رگهای حیاتیاش در مسجد سلیمان کشف شده بود)، به بهانه «حفظ امنیت هندوستان» و «مقابله با نفوذ آلمان و عثمانی»، نیروهای خود را در رجب ۱۳۳۳ هجری قمری (مرداد ۱۲۹۴ شمسی / اوت ۱۹۱۵) در سواحل بوشهر پیاده کرد. بوشهر، مهمترین بندر تجاری و نظامی ایران در جنوب، به اشغال قوای بریتانیا درآمد. پرچم بیگانه بر فراز گمرکات و ادارات دولتی به اهتزاز درآمد و نظامیان هندی-انگلیسی، با خشونت و تحقیر با مردم محلی رفتار میکردند.
در همین ایام، علما و روحانیون جنوب، خصوصاً «آیتالله سید عبدالله بلادی» (مرجع تقلید و مجتهد برجسته بوشهر) و «شیخ حسین چاه کوتاهی» (عالم مجاهد تنگستان)، فتوای «جهاد علیه کفار متجاوز» را صادر کردند. این فتوا، یک «تکلیف شرعی» بر دوش مردم جنوب گذاشت و جرقه اولیه یک قیام بزرگ را زد.
رئیسعلی دلواری که حالا مردی ۳۴ ساله و در اوج قدرت بدنی و نفوذ اجتماعی بود، بیدرنگ به ندای علما لبیک گفت و علم قیام را در تنگستان برافراشت. او در مدت کوتاهی، موفق شد صدها نفر از جوانان غیور تنگستانی، دشتی و دشتستانی را گرد خود جمع کند. ارتش او، یک ارتش کلاسیک با لباسهای متحدالشکل و توپخانه و سوارهنظام نبود. آنها «چریک» بودند. مردانی با لباس محلی (دشداشه و چفیه)، مسلح به تفنگهای برنو و ماوزر (که از عثمانیها یا از قاچاقچیان محلی تهیه میشد)، که دانش و شناخت بینظیری از جغرافیای پیچیده منطقه داشتند: کوههای صعبالعبور، نخلستانهای انبوه، و راههای مخفی ساحلی.
استراتژی رئیسعلی، «جنگ پارتیزانی» بود. آنها هیچگاه در میدان باز و رو در رو با ارتش مجهز بریتانیا نمیجنگیدند. در عوض، شبها، مثل ارواح از نخلستانها بیرون میآمدند، به پادگانها و ستونهای لجستیکی دشمن شبیخون میزدند، تلفات میگرفتند، مهمات و تجهیزات غنیمت برمیداشتند و پیش از آنکه دشمن بتواند نیروی کمکی بیاورد، در دل شب و نخلستانها محو میشدند. این شیوه نبرد، روحیه نظامیان بریتانیایی را به شدت تضعیف کرده بود. آنها که برای یک «اشغال آسان» به جنوب ایران آمده بودند، حالا در باتلاق یک جنگ فرسایشی و بیپایان گیر افتاده بودند.
در نبرد «کوه گز» و «کوه کمری» و چندین درگیری دیگر در اطراف بوشهر و دشتستان، رئیسعلی و یارانش، ضربات سختی به بریتانیا وارد کردند. شهرت او به سرعت در تمام ایران پیچید. مردم برایش شعر میساختند و نامش را با «میرزا کوچک خان» (قهرمان جنگل در شمال) در یک ردیف قرار میدادند. او تبدیل به نماد «مقاومت ملی» در برابر تجاوز خارجی شد.
شب شوم خیانت: شهادت در محاصره
بریتانیا که از «معمای رئیسعلی» به ستوه آمده بود، فهمید که شکست دادن این مرد، با گلوله و توپ ممکن نیست. او باید از «درون» سقوط کند. پس، به سراغ سلاح همیشگی استعمار رفت: «پول» و «خیانت» .
چند تن از خوانین و متنفذین محلی که چشم دیدن قدرت و محبوبیت رئیسعلی را نداشتند، یا تطمیع شده بودند، نقشه قتل او را کشیدند. در شب ۳ شهریور ۱۲۹۴ (برابر با ۲۳ شوال ۱۳۳۳ قمری)، هنگامی که رئیسعلی و یارانش در محلی به نام «تنگک صفر» در نزدیکی دلوار استراحت میکردند و برای یک شبیخون دیگر آماده میشدند، توسط یک ستون نظامی بزرگ بریتانیایی غافلگیر شدند. اطلاعات دقیق محل استقرار او، توسط همان مزدوران وطنفروش به دشمن داده شده بود.
رزمندگان تنگستانی که در محاصره افتاده بودند، دلاورانه جنگیدند. در میان آتش سنگین مسلسلهای دشمن، رئیسعلی، سوار بر اسب، یارانش را فرماندهی میکرد. اما گلولهای به سینهاش نشست. او از اسب بر زمین افتاد. با این حال، حتی وقتی بر زمین بود، دست از مبارزه نکشید. طبق روایات، آخرین فشنگهای خود را به سوی دشمن شلیک کرد و سپس، در میان همرزمان شهیدش، جان به جانآفرین تسلیم کرد.
خبر شهادت رئیسعلی، مثل بمب در ایران پیچید. مردم تنگستان و بوشهر، یکپارچه سیاهپوش شدند. اما جنبشی که او آغاز کرده بود، با شهادتش تمام نشد. همرزمانش، از جمله «خالو حسین دشتی» و «غضنفرالسلطنه برازجانی» راه او را ادامه دادند و کابوس بریتانیا در جنوب ایران، تا پایان جنگ جهانی اول و حتی پس از آن، باقی ماند.
نماد عزت و غیرت ملی
امروز، اگر به بوشهر و دلوار سفر کنید، هنوز میتوانید ردپای او را ببینید. خانهاش در دلوار، تبدیل به «موزه رئیسعلی دلواری» شده است. مجسمهاش، با آن چفیه و تفنگ برنو، در میدان اصلی بوشهر، نماد مقاومت این شهر است. نامش بر خیابانها، مدارس و حتی یک ناوچه جنگی (ناوچه دلواری) نقش بسته است.
اما میراث رئیسعلی، فراتر از نامگذاریهاست. او به ما آموخت که «قدرت ایمان» و «عشق به وطن»، میتواند در برابر مدرنترین ارتشهای جهان ایستادگی کند. او نشان داد که «غیرت»، خریدنی نیست. درست در همان روزهایی که بخشی از نخبگان سیاسی تهران، در حال معامله و سازش با بیگانگان بودند، رئیسعلی، با کمترین امکانات اما با بیشترین انگیزه، ثابت کرد که «مقاومت» یک انتخاب است؛ انتخابی که ریشه در خاک و ناموس دارد.
رئیسعلی دلواری، فقط یک فرمانده نظامی نبود. او «صدای وجدان یک ملت» بود، در روزگاری که سکوت، خیانت بود. از دل نخلستانهای سوخته و هوای شرجی خلیج فارس، مردی برخاست که به «استعمار پیر» فهماند که این خاک، صاحب دارد. او جان داد، اما اجازه نداد که یک وجب از خاک ایران، به سادگی به دست بیگانگان بیفتد. هنوز هم، وقتی باد از سمت خلیج فارس میوزد و برگهای نخلهای دلوار را به هم میزند، انگار که زمزمه شجاعت رئیسعلی و یارانش، در گوش تاریخ طنینانداز است. روحش شاد و راهش پررهرو باد.





ثبت دیدگاه