بچههای خوشقلب و دانای من، سلام گرم!
حالا نوبت قصهی یک امام بسیار مهربان و غریب است که حرمش در کشور خودمان ایران است. امامی که اسمش علی بود، اما همه او را رضا صدا میزدند. میدانید چرا؟ چون هرکس او را میدید، از ته دل راضی و خوشحال میشد و خودش هم همیشه از تصمیمهای خدا راضی بود. او پسر امام موسی کاظم (ع) و امام هشتم ماست. آمادهاید با هم به سفری دور، تا سرزمین خراسان قدیم برویم؟
تولدی در مدینه
در یازدهم ماه ذیالقعده، در شهر مدینه، خانهی امام کاظم (ع) غرق شادی شد. خدا به او و همسر پاکش نجمه، پسری زیبا داد که نامش را علی گذاشتند. علی کوچولو در خانهای بزرگ شد که پدرش با آن همه سختی و زندان، باز هم به او علم و ادب یاد میداد. او از همان بچگی آنقدر آرام و مهربان بود که دل همه را میبرد.
رضای آل محمد
چرا به او «رضا» میگفتند؟ چون همه از او راضی بودند. خدا از بندگیاش، پیامبر از ادبش، پدر و مادر از هوشش، و مردم از مهربانیاش. حتی دشمنانش هم نمیتوانستند یک عیب از او پیدا کنند. رضا یعنی خشنود و آرام؛ و امام رضا (ع) واقعاً اینگونه بود.
یک خبر بد
در آن زمان خلیفهای به نام مأمون حکومت میکرد. او گرچه خودش را دانا نشان میداد، اما دلش پر از حیله بود. مأمون امام رضا (ع) را از مدینه به شهری دور به نام «مرو» در خراسان بزرگ احضار کرد. امام میدانست این سفر به اجبار است. دل کندن از مدینه و قبر جدش پیامبر برایش خیلی سخت بود.
میگویند امام قبل از رفتن، به حرم پیامبر (ص) رفت و آنقدر با قبر پدربزرگش حرف زد و گریه کرد که همه ناراحت شدند. اما چارهای نبود؛ باید میرفت تا نقشهی مأمون را خنثی کند.
حدیث زنجیر طلایی
در راه مرو، وقتی امام رضا (ع) به شهر نیشابور رسید، هزاران نفر از مردم جمع شدند و از او خواستند برایشان حدیث بگوید. امام نگاهی به جمعیت کرد و جملهای قشنگ گفت. او فرمود: پدرم، از پدرش، از پدرانش، از پیامبر، از جبرئیل، از خدا برایم نقل کردهاند که: «کلمهی لا اله الا الله دژ محکم من است؛ هر کس وارد این دژ شود، از عذاب من در امان است.» اما بعد امام مکثی کرد و با شیرینی اضافه کرد: «البته به شرطی که به این کلمه عمل کنید و امامان را قبول داشته باشید.»
این حدیث مثل یک زنجیر طلایی، حقیقت را از خدا تا امام رضا (ع) به ما رساند.
ولیعهدی از روی نیرنگ
مأمون نقشهای کشیده بود. او میخواست امام را وادار کند ولیعهدش شود تا هم امام را زیر نظر داشته باشد و هم مردم فکر کنند او آدم خوبی است. مأمون به امام گفت: «تو باید جانشین من بشوی!»
امام رضا (ع) گفت: «من قبول نمیکنم.» اما مأمون تهدیدش کرد که اگر قبول نکنی، تو را میکشم. امام برای حفظ جان مسلمانان و جلوگیری از جنگ، ولیعهدی را به شرطی قبول کرد که هیچ دخالتی در حکومت ظالمانهی مأمون نکند. او ولیعهدی شد که فقط اسمش در کار بود، اما دلش با خدا و مردم بود.
جشن عجیب و یک حرکت قشنگ
در روزی که مأمون میخواست امام را رسماً ولیعهد کند، یک جشن بزرگ ترتیب داد. همهی شاعران و سخنرانان آمدند و شعر خواندند و جایزه گرفتند. بعد نوبت به امام رسید که سخنرانی کند. امام رضا (ع) حمد و ثنای خدا را گفت و بعد با صداقت فرمود: «من در کاری که میکنم هیچ رغبتی ندارم؛ فقط به خاطر اکراه اینجا هستم.» این حرف مثل آب سردی بر آتش نقشههای مأمون بود.
مهربان با همه
در کاخ مأمون، خدمتکاران زیادی بودند. یک روز که سفرهی غذا پهن شد، امام رضا (ع) نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: «چرا بعضی از خدمتکارها سر سفره نیستند؟» به او گفتند: «آنها خدمتکارند و باید جدا غذا بخورند.» امام فرمود: «نه! خدا همهی ما را از یک پدر و مادر آفرید. ما همه بندهی خدا هستیم.» بعد بلند شد و همهی خدمتکاران را سر سفرهاش نشاند و با آنها غذا خورد. او به همه ثابت کرد که هیچ فرقی بین آدمها نیست جز مهربانی و پاکی.
مسابقه با دانشمندان
مأمون که خود را اهل علم میدانست، برای این که شاید امام را شکست بدهد، دانشمندان بزرگ یهودی، مسیحی، زرتشتی و بیدین را از همهجا جمع کرد و از آنها خواست با امام بحث کنند. اما بچههای خوبم، امام رضا (ع) مثل یک دریای بیانتها بود. او با استدلالهای قشنگ قرآنی و منطقی، به تکتک پرسشها جواب داد. همهی آن دانشمندان بزرگ در برابر علم امام خاضع شدند. بعضیهایشان گفتند: «ما تا حالا کسی به این دانایی ندیده بودیم.»
نماز باران
در شهر مرو یک خشکسالی بزرگ آمد. زمین ترک برداشته بود و مردم گرسنه بودند. مأمون برای خودنمایی به امام گفت: «دعا کن باران بیاید!» امام رضا (ع) همراه مردم به صحرا رفت. او دستانش را رو به آسمان بلند کرد و دعایی خواند. طولی نکشید که ابرهای سیاه و پر باران از راه رسیدند و باران رحمت بارید. اما این معجزه باعث حسادت بیشتر مأمون شد.
یک مهمان خاص
یک شب، مردی غریبه در خانهی امام را زد. امام با خوشرویی در را باز کرد. مرد خواست شب را آنجا بماند. امام او را جا داد. اما یک گوشه از اتاق چکه میکرد. امام خودش بلند شد و رفت تا سقف را تعمیر کند. مرد غریبه خجالت کشید و گفت: «آقا شما چکار میکنید؟ بگذارید من درست کنم.» اما امام فرمود: «میهمان در خانه عزیز است. تا وقتی مهمان هستی، من نوکرم!» و نگذاشت مهمان بلند شود.
شهادت با انگور زهرآلود
مأمون که دیگر از محبوبیت و علم امام کلافه شده بود، تصمیم گرفت او را به شهادت برساند. یک روز، مأمون امام را به خانهاش دعوت کرد و به او انگور زهرآلودی خوراند. امام رضا (ع) بعد از خوردن آن انگورها مریض شد. او چند روز در بستر بیماری افتاد و درد میکشید، اما همچنان با خدا راز و نیاز میکرد.
سرانجام در آخر ماه صفر، روح بلند امام هشتم از بدنش جدا شد و مثل پرندهای سفید به آسمان پرواز کرد. پیکر پاکش را در شهر طوس، که امروز به آن مشهد میگویند، به خاک سپردند.
فرشتههای کوچکم،
امام رضا (ع) به ما یاد داد که همیشه از خدا راضی باشیم، با غریبهها مهربان باشیم، هیچوقت مغرور نشویم و همیشه به دنبال علم برویم. او حتی در غربت هم دست از خوبی برنداشت.
حالا هر سال میلیونها آدم مثل کبوترهای عاشق، دور حرمش میچرخند و به او سلام میدهند. ما هم میتوانیم از راه دور، دستمان را روی سینه بگذاریم و بگوییم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا جان!»





ثبت دیدگاه