بچههای خوب و امیدوار من، سلام بر شما!
امروز میخواهم قصهی یک امام مهربان و صبور دیگر را برایتان بگویم؛ امامی که زندگیاش در محاصره و غربت گذشت، اما نور امید را در دل مسلمانان روشن نگه داشت. نامش حسن بود و چون او را در منطقهای نظامی و تحت نظر نگه میداشتند، به او عسکری میگویند. او پسر امام هادی (ع) و امام یازدهم ماست. این قصه با یک راز قشنگ هم همراه است: او پدر آخرین امام و منجی جهان، حضرت مهدی (عج) است. بیایید با هم به شهر سامرا برویم و قصهاش را بشنویم.
تولدی در خانهی نور
در دهم ماه ربیعالثانی، در شهر مدینه، خانهی امام هادی (ع) غرق شادی شد. خدا به او و همسر پاکش حدیثه، پسری نورانی داد. نامش را حسن گذاشتند. حسن کوچولو در خانهای بزرگ شد که پدرش در آن همواره تحت آزار خلیفههای ظالم بود، اما فضای خانه همیشه پر از علم و مهربانی و عبادت بود.
مادرش حدیثه بانوی بسیار با تقوایی بود و حسن از همان کودکی، ادب و ایمان را از او و پدرش میآموخت.
چرا به او «عسکری» میگویند؟
وقتی امام حسن (ع) به همراه پدر بزرگوارش از مدینه به سامرا احضار شدند، خلیفهی ظالم آنها را در یک محلهی نظامی زندگی میداد. به این محل «عسکر» یعنی لشکرگاه میگفتند. برای همین به امام حسن (ع) و پدرش امام هادی (ع) «عسکریّین» (دو عسکری) میگویند.
امام عسکری (ع) تقریباً تمام عمرش را مثل یک پرندهی در قفس، تحت نظر سربازان خلیفه زندگی کرد. اما درست مثل پدرانش، هیچوقت نگذاشت این محدودیتها جلوی نورافشانیاش را بگیرد.
معجزهی باران
در زمان امام عسکری (ع)، در شهر سامرا خشکسالی شدیدی آمد. همه نگران بودند. خلیفه اعلام کرد همه برای نماز باران به صحرا بروند. مردم رفتند و دعا کردند، ولی باران نیامد.
در همین روزها، یک مرد مسیحی (که خداپرست بود اما مسلمان نبود) گفت: «من اگر دعا کنم باران میآید.» او رفت و دستی به سوی آسمان بلند کرد. ابرها جمع شدند و باران بارید! مردم تعجب کردند و بعضی از مسلمانها دچار شک شدند.
خلیفه که ترسیده بود، امام عسکری (ع) را صدا زد. امام فرمود: «آن مرد یک استخوان در دست داشت. آن استخوان متعلق به یکی از پیامبران خداست و هر گاه به آسمان رو شود، باران میآید.» خلیفه تحقیق کرد و دید درست است. استخوان را گرفتند. فردا صبح، امام عسکری (ع) دعا کرد و با همان استخوان، باران رحمت خدا نازل شد. همه فهمیدند که قدرت اصلی در دست خداست و امام، وارث حقیقی معجزات انبیاست.
مهربانی با زندانیان
امام عسکری (ع) در خانهی خودش هم زندانی بود. نگهبانهایی از طرف خلیفه شبانهروز او را کنترل میکردند. اما این نگهبانها وقتی مدتی در کنار امام بودند، از اخلاق خوب و مهربانی امام شگفتزده میشدند.
یکی از نگهبانها میگوید: «ما مأمور بودیم بر او سخت بگیریم. اما او همیشه به ما سلام میداد، با لبخند رفتار میکرد و وقتی بیمار میشدیم، به فکرمان بود.»
یک بار یکی از نگهبانها مریض شد. امام عسکری (ع) طبیب فرستاد و دارو تهیه کرد. آن نگهبان بعدها گفت: «من از دشمنانش بودم، ولی او از پدرم مهربانتر بود.»
آمادهسازی برای یک غیبت بزرگ
امام عسکری (ع) یک پسر داشت به نام مهدی (عج). تولد این پسر برای همهی دشمنان یک راز بود؛ زیرا خلیفهها میدانستند پیامبر فرموده است: «منجی آخرالزمان از نسل حسین (ع) است.» آنها تمام تلاششان را میکردند تا چنین فرزندی به دنیا نیاید.
اما خداوند حضرت مهدی (عج) را از چشم دشمنان پنهان نگه داشت. امام عسکری (ع) فقط به یاران بسیار نزدیکش پسرش را نشان داد. او به شیعیانش یاد داد که چگونه در نبود پسرش، از راهنماییهای او استفاده کنند. این کار مثل یک نقشهی بزرگ برای نجات کل جهان بود. به امام عسکری (ع) میگویند «پدر انتظار».
پرواز پدرانه به سوی خدا
خلیفهی ظالمی به نام «معتمد» که از نفوذ معنوی امام در دل مردم سخت میترسید، سرانجام تصمیم به شهادت امام یازدهم گرفت. در هشتم ربیعالاول، با نیرنگ و زهر، امام را مسموم کرد.
امام عسکری (ع) که تازه ۲۸ سال از بهار زندگیاش میگذشت، چند روزی در بستر بیماری افتاد. در این چند روز، دشمنان حتی مانع رسیدن دوستانش به او میشدند. اما سرانجام روح بلند و صبورش مثل کبوتری سفید به آسمان پرواز کرد.
پیکر پاکش را در خانهاش در سامرا، کنار پدر بزرگوارش امام هادی (ع) به خاک سپردند. امروزه حرم نورانی آن دو امام را «حرم عسکریین» مینامند.
بچههای عزیز و امیدوارم،
امام حسن عسکری (ع) به ما یاد داد که حتی اگر در سختترین زندان دنیا هم باشی، میتوانی با اخلاق خوب و مهربانیات، دلها را به دست بیاوری. او یاد داد که امید همیشه زنده است و منتظر یک صبح روشن بودن، بزرگترین عبادت است.
او پدر کسی است که قرار است روزی بیاید و دنیا را پر از عدالت و مهربانی کند. پس ما هم با یاد امام عسکری (ع)، هر روز به آن روز قشنگ نزدیکتر میشویم.





ثبت دیدگاه