بچههای مهربان و صبور، سلام به شما!
امروز میخواهم قصهی امامی را برایتان بگویم که لقبش «کاظم» بود. میدانید کاظم یعنی چه؟ یعنی کسی که خشم و عصبانیتش را قورت میدهد. او آنقدر در برابر آدمهای بد صبر میکرد که همه او را «بندهی صالح خدا» صدا میزدند. نامش موسی بود، پسر امام صادق (ع) و امام هفتم ما. بیایید با هم سفر به زندگی پر از صبر و نور او برویم.
تولد در میان راه
در هفتم ماه صفر، در حالی که کاروانی از مدینه به مکه میرفت، در سرزمینی سبز و خوشآب وهوا به نام «اَبواء»، یک اتفاق قشنگ افتاد. در آنجا خدا به امام صادق (ع) و همسر مهربانش حمیده، پسری نورانی هدیه داد. اسمش را موسی گذاشتند. امام صادق (ع) آنقدر خوشحال بود که وقتی به مدینه رسید، سه روز جشن گرفت و از همه با غذا پذیرایی کرد. موسی کوچولو از همان روز اول، در آغوش پدری عالم بزرگ شد.
شاگرد کوچک مدرسهی پدر
موسی (ع) در خانهای بزرگ شد که پر از شاگرد و کتاب و دانش بود. او از کودکی بسیار باهوش و مؤدب بود. همیشه پای درس پدرش مینشست و قرآن و علم اخلاق یاد میگرفت. یک روز که هنوز بچه بود، یکی از شاگردان پدرش سوال سختی پرسید. امام صادق (ع) رو به پسر کوچکش کرد و فرمود: «موسی جان، تو جواب این آقا را بده.» موسی با آرامش جواب داد. همه تعجب کردند و فهمیدند این پسر قرار است امامی بزرگ شود.
قهرمان فروبردن خشم
لقب معروف امام موسی (ع) «کاظم» است. چرا؟ چون او در مقابل کسانی که به او بدی میکردند، صبر میکرد و عصبانی نمیشد.
یک روز مردی در مدینه زندگی میکرد که همیشه به امام علی (ع) و خاندان پیامبر بیاحترامی میکرد. یاران امام موسی کاظم (ع) خواستند او را تنبیه کنند. اما امام فرمود: «صبر کنید.»
امام آدرس مزرعهی آن مرد را پرسید و به سراغش رفت. دید دارد کار میکند. امام با لبخند کنارش نشست و مهربانانه پرسید: «چقدر خرج داری؟» مرد گفت. امام تمام پولی را که او نیاز داشت، به او بخشید. مرد جا خورد! از آن روز، آن مرد از دشمنان امام، تبدیل به یکی از دوستدارانش شد. امام به ما یاد داد که جواب بدی را با خوبی بدهیم.
یتیمنوازی بیصدا
در مدینه، امام موسی کاظم (ع) را «زینالمجتهدین» هم میگفتند. او هم مثل پدرانش، شبها صورتش را میپوشاند، کیسههای نان و خرما را بر پشتش میگذاشت و به در خانههای فقیران و یتیمها میرفت. هیچکس نمیفهمید این فرشتهی شب کیست.
بچههای یتیم مدینه، بدون آن که بدانند چه کسی برایشان غذا میآورد، صبحها درِ خانهشان را باز میکردند و سبدهای پر از نان میدیدند. سالها بعد که از شهادتش گذشت، تازه مردم فهمیدند آن یاریگر پنهانی، امام موسی کاظم (ع) بوده است.
زندان تاریک و قلب نورانی
در زمان امام، خلیفهای بسیار ظالم و قدرتمند به نام هارون الرشید حکومت میکرد. او از محبوبیت و نفوذ امام میترسید. پس دستور داد امام را دستگیر کنند.
امام موسی کاظم (ع) را به زندان انداختند. زندانهایی تاریک، تنگ و خفه! سالها او را از این زندان به آن زندان میبردند. اما در همان زندان هم، امام دست از عبادت بر نمیداشت. آنقدر سجده میکرد که پیشانیاش پینه میبست. نگهبانهای زندان با دیدن اخلاق خوب و نورانیت امام، کمکم مهربان میشدند و بعضیهایشان عاشقش میشدند. هارون هر بار دستور میداد امام را به زندانی سختگیرتر ببرند، اما نور خدا که خاموش نمیشود.
نامهای برای یک بچه
حتی در زندان هم امام به فکر دیگران بود. روزی یکی از یارانش از او خواست برای پسر کوچکش دعا کند. امام در همان سلول تاریک، نامهای قشنگ نوشت و در آن به پسر بچه سلام رساند و فرمود: «تو را به خدا میسپارم. خدا نگهدارت باشد و تو را از شر هر ظالمی نجات دهد.» این نامه نشان میدهد که قلب امام حتی در سختیها هم پر از عشق به بچهها بود.
آخرین سجده
هارون الرشید فهمید که نمیتواند روح امام را بشکند. آخرین بار امام را به زندان «سندی بن شاهک» فرستاد. در آنجا با خرمای زهرآلود، امام را مسموم کردند. امام موسی کاظم (ع) سه روز در بستر بیماری افتاد و در بیست و پنجم ماه رجب، در حالی که در سجده بود، روح بلند و صبورش به آسمان پرواز کرد و مهمان خدا شد.
پیکر پاکش را در بغداد، در جایی که امروز به آن «کاظمین» میگویند، به خاک سپردند.
دوستان صبور و مهربانم،
امام موسی کاظم (ع) قهرمان صبر و مهربانی بود. او به ما یاد داد که وقتی کسی با ما بدی کرد، ما میتوانیم با خوبی جوابش را بدهیم. به ما یاد داد که حتی در سختترین و تاریکترین لحظهها، میشود عاشق خدا ماند و نماز خواند. بیایید ما هم مثل امام کاظم (ع)، خشممان را قورت بدهیم و قلبمان را پر از نور خدا کنیم.





ثبت دیدگاه